پنج عادت فکری افراد منظم

پنج عادت فکری افراد منظم

آلیس بویس  Alice Boyes

تفاوت فکری میان افراد منظم و شلخته

بلاگ‌ها و پست‌های فراوانی در اینترنت درباره عادت‌های افراد منظم وجود دارد، اما اکثر آنها درباره عادات رفتاری‌شان است. بنابراین به این فکر افتادم که به برخی از ویژگی‌های الگوی فکری افراد منظم بپردازم. اگر شما فرد منظمی نیستید، این مقاله ممکن است به فهم این چرایی ( و اینکه چه کاری باید برایش انجام دهید!) کمک کند.

  • افراد منظم نظم را ارج می‌نهند.

این نکته ممکن است تا حدی آشکار به نظر آید، اما اساسی نیز هست. افراد منظم احتمال بیشتری دارد که پاکیزگی و نظم را به عنوان کاری ارزشمند ببینند به جای آنکه آن را عذابی در نظر بگیرند در مقابل کار “ارزشمندتر” دیگری که می‌توانند انجام دهند.به تازگی یادداشتی از خودبازتابی بی‌درنگ پایان سال تهیه نمودم و یکی از پرسش‌های آن این بود: “چه چیزی در  ذهنت درباره این سال را دگرگون ساختی؟” من امسال ذهنم را درباره ارزش منظم کردن ( دست کم تا حدی) تغییر دادم. پیش‌تر، فکر میکردم امکان ندارد یک ساعت در روز  را صرف تمیزکاری خانه کنم. چرا که در مقایسه با کارهای دیگر فهرست کارهای روزانه‌ام به شدت بی‌اهمیت و تکراری می‌آمد. اما همانطور که شرایط زندگی تغییر می‌کند، ارزش‌ها نیز دگرگون می‌شوند. من کودکی نوپا دارم و اصلاً دلم نمی‌خواهد او در خانه‌ای آشفته و بهم ریخته بزرگ شود. بنابراین منظم نگه داشتن اشیاء پیرامونم بخشی از آرام سازی محیط خانه‌ایست که میخواهم فرزندم آن را به یاد داشته باشد.

چرا این را برایتان بازگو کردم؟ زیرا میخواستم نشان دهم که ارزش‌ها ایستا و سرشتی نیستند. شرایط نیز در آنچه برای افراد ارزش دارد دخیل است و این امر به ویژه حین مراحل گوناگون زندگی تغییر می‌کند. در اینجا عنصر چرخشی نیز وجود دارد. هنگامی که افراد زمان قابل‌ملاحظه‌ای را صرف منظم و پاکیزه نگه داشتن خانه می‌کنند، تمیز بودن بخشی از هویت‌شان می‌شود و این امر ارزش تمیز بودن را برایشان افزایش خواهد داد. این سازوکار لوپ چرخشی مداومی از ارزشهایی را می‌آفریند که منجر به رفتار می‌شود.

راه حل: چنانچه به گونه‌ای ذاتی تمیزکاری و منظم بودن را ارج نمی‌نهید، آن را به چیزی پیوند دهید که ذاتاً برایتان از ارزش بالایی برخوردار است. در مثال من، فراهم آوردن خانه‌ای آرام یکی از ارزشهای من بود که در واقع یکی از راهبردهایی است که اغلب به کارشان می‌بندم برای وادار کردن خودم به انجام کارهای مهمی که می‌دانم “باید” انجامشان دهم.

  • افراد منظم محض احتیاط به چیزی نمی‌چسبند“.

بیایید تصور کنید که شما پنج شی دارید که می‌توانید آنها را دور بیاندازید. برای هر شی تخمین بزنید که ۲۰ درصد احتمال وجود دارد که بعدها در آینده به آن نیاز پیدا کنید و در صورت دور انداختنشان سرانجام مجبور می‌شوید جایگزین آن را خریداری کنید. آیا به طور میانگین به آنهایی می‌چسبید که هرگز هم در آینده به آن نیاز پیدا نمی‌کنید تنها برای اینکه هنگام احتیاج جایگزینشان را تهیه ننمایید؟ اگر فرد منظمی باشید این شانس هست که پاسختان منفی باشد. از سویی دیگر چنانچه فردی باشید که درباره مصرف‌گرایی و اثرات آن بر محیط زیست یا پولی که بی‌جهت برایش پرداخته‌اید، احساس گناه داشته باشید، ممکن است نگه داشتن آن شی را در ذهن سبک و سنگین کنید. این الگوی فکری ممکن است منجر به کمتر هدر رفتن چیزها شود اما احتمالاً به این نیز منتهی می‌گردد که فضای کمتر منظمی داشته باشید. در اینجا هیچ پاسخ درست و غلطی وجود ندارد. منظور من این است که صریحاً کمکتان کنم تا ا لگوی فکری‌تان را درک نمایید و برای این سبک و سنگین کردن تصمیم بگیرید.

راه حل: هنگامی که نمی‌دانید شی‌ای را نگه دارید یا دور بیاندازید این معادله را در  ذهن داشته باشید: چند درصد احتمال دارد که در آینده به آن نیاز پیدا کنید؟ اگر این شانس زیر ده درصد باشد احتمالاً هرگز در آینده به آن احتیاج نخواهید داشت.

  • افراد منظم اجازه نمی‌دهند حس پشیمانی و گناه وادارشان کند به چیزی بچسبند.

گاهی افراد به چیزی می‌چسبند صرفاً به خاطر حس گناه بابت پولی که برایش پرداخته‌اند یا اینکه آن چیز را از کسی هدیه گرفته‌اند. آنها فکر میکنند آنقدر آن را نگه می‌دارند تا سرانجام به کارشان بیاید: برای مثال شلواری که دو سال پیش خریده‌اند و برایشان تنگ است را به امید اینکه روزی لاغر شوند و بتوانند آن را دوباره بپوشند نگه می‌دارند، حال آنکه هیچ وقت هم در آن شلوار احساس راحتی نداشته‌اند. یا اینکه سرانجام راهی می‌یابند تا از آن شی تزیینی که به دکور خانه‌شان نمی‌آید به نحوی استفاده کنند. افراد منظم هم ممکن است در دام حس گناه ناشی از پولی که صرف آن شی کرده‌اند بیافتند و نگهش دارند اما احتمال این کار در آدمهای بی‌نظم آنهم با چیزهای کم‌ارزش‌تر بالاتر است.

راه حل: چنانچه معمولاً به چیزهایی می‌چسبید که کم ارزش هستند اما صرفاً نسبت به هزینه‌ای که صرفشان کرده‌اید احساس گناه می‌کنید، هدایای ناخواسته یا اشیایی که به رایگان به دستتان رسیده است تلاش کنید که به لحاظ روانی ارزش پولی آن را با جای خالی آن در ذهنتان جایگزین نمایید. برای نمونه می‌توانید مبلغ ده دلار را در ذهن‌تان تعیین کنید به عنوان ارزش تصمیم‌گیری و اگر شی‌ای زیر این مبلغ بود آن را از فضای خانه و ذهنتان دور بیاندازید. مقدار این عدد کاملاً دلبخواهیست اما پاک شدن فضای  روانی‌تان برای چیزهای دیگر ارزش پولی دارد. در جوامع امروز بسیاری از ما دست به انتخاب‌های آسان اما پرهزینه‌تر می‌زنیم چرا که به لحاظ روانی فرسوده‌ایم. پس هنگامی که چیزی از فضای ذهن خود کم می‌کنید فضای روانی بیشتری برای تصمیم‌گیری درست و دوراندیشی خواهید داشت و احتمال کمتری خواهد داشت که به سبب برنامه‌ریزی ضعیف و فرسودگی گرفتار ولخرجی شوید. توجه کنید که این توصیه درباره افرادیست که حین تصمیم‌گیری بیش از اندازه فکر می‌کنند نه آنهایی که بدون فکر پولشان را هدر می‌دهند.

  • افراد منظم به لحاظ روانی می‌توانند در موقعیت‌هایی که کلافه‌کننده هستند از عهده کارهایشان بر آیند.

این گونه نیست که افراد منظم هرگز از انباشتگی کلافه نمی‌شوند، بلکه آنها روشی دارند که می‌توانند به کمک آن هنگام ایجاد انباشتگی به دل آن حمله کرده و سر و سامانش دهند. آنها قادرند با به کار گیری تنوعی از راهبردها بر احساس کلافگی ناشی از انباشتگی چیره شوند.

راه حل: از این تفکر دست بکشید که سرانجام راه حل سحرآمیزی بیابید که نتیجه‌اش این خواهد بود که همیشه حس کنید تمیزکاری حس آسانی به همراه دارد و هیچگاه کلافه نمی‌شوید. به جای آن استراتژی‌هایی را به کار بگیرید تا بتوانید به کمک آنها در حالت کلافگی هم دست به منظم کردن بزنید. استراتژی‌های گوناگون در موقعیت‌های مختلف کار خواهد کرد، بنابراین به جای یک استراتژی به جعبه ابزاری از راهبردها نیاز خواهید داشت.

  • افراد منظم تمیزکاری را کسر شان خود نمی‌دانند.

این نکته به نخستین نکته در این مقاله بر می‌گردد که برای این افراد تمیزکاری یک ارزش است. از آنجایی که افراد منظم تمیزکاری را به عنوان عملی از روی عشق و خدمت می‌نگرند، هیچ گاه انجام آن را دون شان خود نمی‌پندارند.

راه حل: اگر معمولاً تمیزکاری نمی‌کنید یا قبلاً والدین، یار سابق، هم اتاقی منظم یا خدمتکاری داشتید که آنها این کار را بر عهده می‌گرفتند، برخی از باورهای استحقاقی خود را در نظر بگیرید مبنی بر اینکه “نباید این کار را انجام دهم من مهمتر از این صحبت‌ها هستم” یا حتی نوع ظریف‌تر آن “من واقعاً به سختی کار می‌کنم و شایستگی آن را دارد که مجبور به این کار نباشم.”

مترجم ثریا مرعشی

مترجم ثریا مرعشی

لینک مقاله